مجسمه گلي
از خاك تا خاك
Saturday, February 03, 2007
اومدم با چند تا خبر
شماره پنج ماهنامه صنعت گردشگري با قطع جديد از چاپخونه اومد و داره مراحل توزيع رو ميگذرونه
با بچههاي ماهنامه داريم كاراي ويژهنامه نوروز را انجام ميديم
دلم واسه دوستاي ميراثم تنگ شده خيلي زياد اما وقت نميكنم سري بهشون بزنم
زندگي به كامه تنها، تصميمي گرفتم كه گاه در موردش دودل ميشم
Saturday, January 20, 2007
كلبه چوبي بود
در زد
كيستي؟
خاطرخواه بارانم
اينجا نيست
بويش ميآيد
در را گشود
چشمهاي كودك ميباريد
كلبه چوبي بود
پيش از آنكه به خواب برود سيگاري گيرانده بود
گوشه ملحفه سفيد به آتش سرخ شد
هيچگاه فرصت نكرد از خواب بيدار شود
كلبه چوبي بود
Sunday, January 14, 2007
زمان فراموشم شد
ديروز عصر دوباره 24، 25 ساله شده بودم. وارد خونه كه شدم يكي از دوستاي قديمي رو ديدم كه 3،4 سالي ازش خبري نبود. كلي صفا كردم. نگاش كه مي كردم خودم رو صنم اون روزها در مييافتم. گذر زمان رو فراموش كردهبودم. الهام يه تجربه تازه به من هديه كرد
Thursday, January 04, 2007
دلم مي خواد بنويسم، نوشتنم نمي ياد. دلم مي خواد حرف بزنم، حرف زدنم نمي ياد. دلم مي خواد برم يه جايي داد بزنم، داد زدنم نمي ياد. دلم مي خواد يه كاميون فحش سرازير كنم سمت يه آدمي، آدمشو پيدا نمي كنم. نه اينكه فكر كنيد افسرده يا عاشق شدم؛ نه اصلا از اين خبرا نيست هنوز مي خندم، حرف مي زنم، سركار مي رم. فقط خوب نيستم.
Saturday, December 16, 2006
جوانه مي زند جلبك كه سبز است
اتاق زيرشيرواني
صداي شرشر باران
زمان از ياد رفته
سپيد نيست
كرم شبتاب مي تابد
خزه از ياد رفته
مهم نيست
مغرب و مشرق هم از ياد رفته
در دل يازده بار بگو
يا عشق
جوانه مي زند
جلبك كه سبز است
بي زمان
من
تو
صداي شرشر باران
زمان از ياد رفته
سپيد نيست
كرم شبتاب مي تابد
خزه از ياد رفته
مهم نيست
مغرب و مشرق هم از ياد رفته
در دل يازده بار بگو
يا عشق
جوانه مي زند
جلبك كه سبز است
بي زمان
من
تو
كرم شبتاب
در سكوت
اتاق زيرشيرواني
صداي نبض چوب هاي خشك باران خورده
مي لغزد
بي حضور شرم
سقف به سوي زمين
جنگل واژگون
بوته تمشك
ترشي گس زير دندان خراب
كرم شبتاب
تنها نوري كه مي تابد
درد
تو را بايد شناخت
در سكوت
اتاق زيرشيرواني
صداي نبض چوب هاي خشك باران خورده
مي لغزد
بي حضور شرم
سقف به سوي زمين
جنگل واژگون
بوته تمشك
ترشي گس زير دندان خراب
كرم شبتاب
تنها نوري كه مي تابد
درد
تو را بايد شناخت
Wednesday, December 13, 2006
ماه بوسه مي خواهد
مي روم كنار حوض، سرخاب سفيداب كنم
صورتم را در آب قاب مي گيرم
دل باد مي لرزد
چهره ام آرام نيست
نذر مي كنم كه اگر باد نلرزد ديگر
هفت شب، 7 بوسه زنم بر رخ ماه
و درازاي شب يلدا را
هفت بار به تماشاي سكوت بنشينم
ماه بوسه مي خواهد، وساطت مي كند
باد آرام مي گيرد
زير پوستم مي دود آب
گونه هايم سرخ مي شود از رد تن ماهي حوض
بوي آب، گيسوانم را در آغوش مي كشد
چشمانم ستاره باران مي شود
از عكس پولك هاي آب
ناگهان مي بينم
ماه هم ميهمان آمده خانه حوض
راستي نذر كرده بودم كه
صورتم را در آب قاب مي گيرم
دل باد مي لرزد
چهره ام آرام نيست
نذر مي كنم كه اگر باد نلرزد ديگر
هفت شب، 7 بوسه زنم بر رخ ماه
و درازاي شب يلدا را
هفت بار به تماشاي سكوت بنشينم
ماه بوسه مي خواهد، وساطت مي كند
باد آرام مي گيرد
زير پوستم مي دود آب
گونه هايم سرخ مي شود از رد تن ماهي حوض
بوي آب، گيسوانم را در آغوش مي كشد
چشمانم ستاره باران مي شود
از عكس پولك هاي آب
ناگهان مي بينم
ماه هم ميهمان آمده خانه حوض
راستي نذر كرده بودم كه
